تبليغاتX
زمزمه ی خدا


زمزمه ی خدا

گاهی اوقات از خودم خسته می شوم...

پیش خود می گویم:

" این همان کسی نیست که برای من شناخته شده بود.."

از این تلاطم درونم خسته ام...

هیچ گاه نمی بخشمت....

چون با آمدنت دنیایی را برای من ساختی که هنوز هم دلم برای ثانیه هایش تنگ می شود..!!

و با رفتنت دیواری را ساختی که حتی با لبخند و اشک هم فرو نمی ریزد...

نه..نمی توانم کاری را که کردی فراموش کنم...

اما می توانم به نبودنت عادت کنم..

یعنی ...باید عادت کنم...

چون دیگر تو هم برای من و رویا هایم غریبه ای..!!!!


این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 13:48 توسط غزل| |

رفتار من عادی است..

اما نمیدانم چرا این روزها..

از دوستان و آشنایان هر کس مرا می بیند..

از دور می گوید:

این روزها انگار حال و هوای دیگری داری.!!!

اما..

من مثل هر روزم...

با همان نشانی های ساده...

مثل همیشه تنها....

حتی اگر میشد بگویم..

این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم...!!

من همان کسی هستم که..

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک..

یک روز کامل جشن میگیرم...

و گاهی ..

صدبار در یک روز می میرم...

گاهی دل بی دست و پای سر به زیرم را..

آهنگ یک موسیقی غمگین..

هوایی می کند..

اما...

غیر از همین حس ها که گفتم

غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده...

حال و هوای دیگری دارم که آسمانی است....

با این وجود..

رفتار من عادی است.!!!!!

 

"این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است."

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:48 توسط غزل| |

می خواهم به کودکی خویش بازگردم....

به پاک ترین رویاها....

به معصوم ترین نگاه ها...

تا همه چیز را با همان رنگ های کودکانه ببینم..!!!!!

"می خواهم بازگردم..."


این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 16:32 توسط غزل| |

دیشب باران بارید...

همیشه باران را دوست داشته ام..

زیرا به عقیده ی من ابرها تنها برای تو..آسمان شب را تطهیر کردند...!!!!!!!!!


این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

یه مدت نمیتونم بیاد پیشتون...از همه ی دوستای عزیزم که منو تنها نذاشتند..ممنونم!!!!!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:57 توسط غزل| |

باز می گردم....همیشه باز می گردم...

مرا تصدیق کنی یا انکار...مرا سرآغازی بپنداری یا پایان..من در انتهای این پایان ها فرو نمی ریزم.

مرا بشنوی یا نه...مرا جست و جو کنی یا نکنی...من آن خداحافظی همیشگی نیستم.!!!!!!!

من...همیشه و در همه حال به تو وخاطراتت باز می گردم..!!!!!


این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:22 توسط غزل| |

زمانی که دیگر راه برگشتی نیست....

و تو می مانی و جاده ی زندگی و خاطرات....

به این باور می رسی که :

"ای کاش تنهایی ات را فقط به آغوش گرم اعتماد نمی سپردی..!!"

این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 22:18 توسط غزل| |

باز هم از تو گفتن برای من هوای زندگی شده است....

باز هم برای تو دلتنگ شدن زندگیم شده است....

باز هم از تو نوشتن برای من لذت بخش شده است....

باز هم برای تو صبر کردن انتظار شیرین شده است....!!!

و باز هم با فکر کردن به تو...اشک هایم سرازیر شده است...!!!!!!!!!!!

 

این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:1 توسط غزل| |

بیشتر وقت ها که با خودم خلوت می کنم...

بیشتر وقت ها که با فکر کردن به گذشته ای که میتونست به این تلخی نباشه..به رویا میرم....

بیشتر وقت هایی که تو رو اونجوری که میخوام تصور می کنم...

به وضوح می بینم که به نبودنت عادت کردم...باورت میشه؟؟؟؟؟

باور می کنی که با من چی کار کردی؟؟؟؟؟؟

منی که همیشه با تو و با خاطراتت بودم...دیگه به نبودنت عادت کردم....

ای کاش هیچ گاه واژه ای به اسم"عادت" وجود نداشت....

ای کاش..

این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:12 توسط غزل| |

سفر مرا به در باغ چند سالیگم برد...

و ایستادم تا دلم قرار بگیرد...

صدای پرپری آمد....

و در که باز شد...

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم!!!!!

"سهراب سپهری"

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:19 توسط غزل| |

ای کاش می دانستی که هنوز هم منتظر بهانه ات هستم...

ای کاش می دانستی که هنوز هم دل من برای تو پر می کشد....

ای کاش می دانستی که هنوز هم برای من عزیز هستی....

ای کاش می دانستی که هنوز هم تنها دلخوشی ثانیه های تنهایی من فقط تو هستی..!!!!!!!!

ای کاش همه ی این ها را می دانستی...آن وقت می دیدی که چگونه به سویت  می آمدم.....

ولی افسوس که تو از حال من بی خبری...!

این مطلب از نوشته های نویسنده وبلاگ است.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 21:18 توسط غزل| |


Design By : Night Skin